زندگی "سخت ساده " است
و ما به سادگی سخت زندگی می کنیم....
( دکتر شریعتی)
زندگی "سخت ساده " است
و ما به سادگی سخت زندگی می کنیم....
( دکتر شریعتی)
با یاد خدا
دیر مدتی است که دستم به نوشتن نمی رود
اصلاً مدت هاست که سمت و سوی خواندن و نوشتن نرفته ام
بی انصافی است اگر تصور شود که به این مقوله ، بی علاقه گشته ام ولی جای خودم را در وبلاگم و در نت خالی می بینم
شاید به قولی تلاطم زندگی ما را از نوشتن بازداشته ولی بهرحال هرچه که هست ، فرصت سرکشی به این کلبه قدیمی از من گرفته شده است
از دوستانی که اینجا می آیند و با خاموشی این وبلاگ مواجه می شوند ، عذر خواهی می کنم
بدانند که در فرصت مکفی ، پیام هایشان را می خوانم و به وبلاگشان سر می زنم
شاید به زودی بازگردم....
پ.ن : در خود نگاه می کنم تا ببینم خطا کجاست
با قدری تامل و قدری سکوت ، در میابم : آنجا که خالی از خداست ، خطاست...
بایاد خدا
به دنبال خدا نگرد .....
خدا در بیابان های خالی از انسان نیست ......
خدا در جاده های تنهای بی انتها نیست .....
خدا در مسیری که به تنهایی آن را سپری می کنی نیست ....
خدا در قلبیست که برای تو می تپد ....
خدا در لبخندی است که با نگاه مهربان تو جانی دوباره می گیرد ...
خدا در جمع عزیزترین هایت است ...
خدا در دستی است که به یاری می گیری ...
در قلبی است که شاد می کنی،
در لبخندی است که به لب می نشانی .........
خدا در دیر و بتکده و مسجد نیست ....
لابلای کتاب های کهنه نیست ....
خدا در عطر خوش نان است ،
آنجاست که زندگی می کنی و زندگی می بخشی
آنجاست که عهد می بندی و عمل می کنی ....
خدا را در کوچه پس کوچه های تنهائیت نگرد ...
او جایی است که همه شادند،
جایی است که قلب های شکسته ای نمانده ...
در نگاه پرافتخار مادریست به فرزندش،
و در نگاه عاشقانه زنی به همسرش،
و در اندیشه کودکی که می پندارد پدرش قهرمانیست در دنیا ....
خدا را جای دگر باید جستجو کنی ....
خدا نزدیکتر از آنست که فکر می کنیم
در فاصله نفس های من و توست که به هم آمیخته ....
در قلبیست که برای تو می تپد ....
در میان گرمای دستان ماست که به هم پیچیده.....
خدا اینجاست همسفر مهربان من
اینجا ....
سر آخر خداوند از من و تو خواهد پرسید:
"آیا زندگی را زندگی کرده ای؟"
قسمتی از وصیت نامه پناهی :
قبر مرا نیم متر کمتر عمیق کنید تا پنجاه سانت به خدا نزدیکتر باشم.
بعد از مرگم، انگشتهای مرا به رایگان در اختیار اداره انگشتنگاری قرار دهید.
به پزشک قانونی بگویید روح مرا کالبدشکافی کند، من به آن مشکوکم
ورثه حق دارند با طلبکاران من کتک کاری کنند.
عبور هرگونه کابل برق، تلفن، لوله آب یا گاز از داخل گور اینجانب اکیدا ممنوع است.
بر قبر من پنجره بگذارید تا هنگام دلتنگی، گورستان را تماشا کنم.
کارت شناسایی مرا لای کفنم بگذارید، شاید آنجا هم نیاز باشد
مواظب باشید به تابوت من آگهی تبلیغاتی نچسبانند.
روی تابوت و کفن من بنویسید: این عاقبت کسی است که زگهواره تا گور دانش بجست.
دوست ندارم مردم قبرم را لگدمال کنند. در چمنزار خاکم کنید
کسانی که زیر تابوت مرا میگیرند، باید هم قد باشند.
شماره تلفن گورستان و شماره قبر مرا به طلبکاران ندهید.
گواهینامه رانندگیم را به یک آدم مستحق بدهید، ثواب دارد.
در مجلس ختم من گاز اشک آور پخش کنید تا همه به گریه بیفتند.
از اینکه نمیتوانم در مجلس ختم خودم حضوریابم قبلا پوزش می طلبم
و در نهایت :
به بهشت نمیروم اگر مادرم آنجا نباشد
علت تاخیر به روز شدن این وبلاگ ، درگیری صاحب این وبلاگ در مقوله متاهل شدن است !
و این پست هدیه به تمام آنهایی که تازه خبر قبولی در پزشکی را شنیده اند :
پیش تر از آنکه یک پزشک باشیم ....یک انسانیم !
اصالت انسان به اندیشه اوست ....و اندیشه او سازنده رفتار اوست
ما میرویم...
هستی می ماند و زندگی با خاطره هایش
خاطراتی از اندیشه ها و رفتار های ما
و چه نیک :
اگر مهربان باشیم و صمیمی و پویا
وسیع باشیم و آگاه و سربزیر
بخوانیم و تکرار کنیم ....بسازیم و امیدوار باشیم
و با ایمان خو یادگار جاودانی بر این بی بقای خاک نشانیم
تا خاطره ای باشد ......شایسته یک انسان !
............![]()
گربدین سان زیست باید پست
من چه بی شرمم اگر فانوس عمرم را به رسوایی نیاویزم بر بلندای کاج خشک کوچه بن بست
ور بدین سان مرد باید پاک
من چه ناپاکم اگر ننشانم از ایمان خود چون کوه
یادگار جاودانی برتر از این بی بقای خاک
سکوت بلند مدتی را که بر این وبلاگ سایه انداخته بود باید می شکستم....
گویا وبلاگ نویسی ما همچون گاهنامه های فرهنگی – سیاسی شده است و سکسکه وار روشن و خاموش می شود.
بهانه این بار اعلام پایان تحصیلات است ....
انگار همین دیروز بود که در فراز و نشیب استاجری شروع به وبلاگ نویسی کردم و آغازی بود در پاورقی های خاطراتم ...
و امروز ....فردای آن روزهاست و من در گیر و دار پایان نامه دکتری !
7 سال از زمان شروع درس های دانشکده گذشت ...واقعاٌ مثل خواب بود ..خوابی پر از هزاران رویا
و به قول اخوان ثالث :
من اینجا بس دلم تنگ است
...و ما راویان قصه های رفته از یادیم ...
احساس عجیبی در همه بچه هاست ...خسته از سالها زحمت و تلاش ...و در عین حال تشنه تکرار همان سختی ها و لحظات !
آخرین بخش ENT بود. حال درس خواندن نداشتیم . اینترن های خسته دل و چروکیده ،صد البته حوصله کتاب و بحث نخواهند داشت !
اما واقعاٌ چه کسی می تواند خستگی ما را درک کند جز ...
پ.ن : و من از امروز یک پزشک عمومی هستم ! ..........گوارای وجودمان باد
پ . ن 2: .....و اما زندگی را همچنان دوست دارم و معتقدم که :
پزشکی دنیای دیگری است
با یاد خدا
هنوز صحنه بدنیا آمدن یوسف در ذهنم است و احتمالاٌ هیچ وقت از خاطرات پزشکی ام حذف نخواهد شد. یوسف اولین پسری بود که در نیمه شب گرم تابستانی توسط اینجانب به دنیا آمد !
یک نوزاد ترم و چاق و چله که حاصل 38 هفته بارداری یه خانم محترم نولی پار بود که در دومین کشیک زنان من NVD شد. اینجا ما در بخش زنان کلی صحنه های عجیب و غریب و در نوع خود جالب داریم . از دختر 19 ساله گرفته که برای زایمان بچه سومش در بخش ما بستریه تا اون خانم 42 ساله ای که سر اینداکشن بچه اولش، کلی به خودش و جنینش و (+شوهرش ! ) بد و بیراه میگه که من حالا بچه نمی خواستم که !!
ناگفته نمونه تا که حالا که فقط سه هفته از بخش رفته یه 5 تایی بچه بدنیا آوردم و البته در نوع خودش هم یه جورایی رکورد دار مجموعه هستم ، حول و حوش 10-12 هایی هم سر لیبر بودم و البته بخاطر گیر این دانشجو مامایی ها نشده بچه را من بگیرم. مشکلی که ما اینجا داریم اینه که بعضی خانم ها اولش کلی تحویلت میگرین و سر اینداکشنشون فقط می خوان ما بالا سرشون باشیم ولی به محض این که میرن سر تخت، جیغ و دادشون میره هوا که مرد نباید سر زایمان من بیاد ! و الیته ما هم طبق مرام مردانه امان ! محل را ترک می کنیم ولی وقتی دو سه ساعتی سر اینداکشن اونها نشستی و کلی وقتت پای این کار بی معنی رفته ، یکم برای آدم سخته، لیبر را به یه ماما یا رزیدنت بده !
مشکل جدی دیگه که احتمالاٌ همکاران تجربه اون را دارن ، این col های بی مرامه !
ما اینجا col ها را به سه دسته تقسیم کردیم :
col های با معرفت که سریع با اولین سرم اوکسی توسین دیلاته میشه و ظرف کمتر از یه ساعت یه پسر کاکل سری یا دختر بی کاکل تحویل میدن !
col های نچسب : که ای ، بگی نگی اذیتت می کنن و لی بهرحال شب بیدارت نگه نمی دارن و زود افاسمان پیدا می کنن و عمدتاٌ نولی پارا را شامل میشن
col های بی مرام : که پوست سر اینترن و رزیدنت و ماما و مادر و... میکنن تا بخوان دیلاته بشن !
همین دیشب یه دونه از اون بی مرام ها به طورم خورد . ساعت 6 که معاینه واژینال کردیم 2 finger بی افاس بود ،.....ساعت 11 شب دوباره 2 فینگربی افاس ! ...6 صبح امروز هم با کلی عجز و لابه ما و 80 قطره سنتوسینون! شده بود 3 فینگره فول افاس !
آخرش هم رفت برای section !
اینجوریه دیگه که میگن بخش زنان هم گیر های خاص خودش را داره.......
البته دور از انصاف نباشه رزیدنت های سال 1 خوبی داریم ..بغیر از یکشون (خانم دکتر....)معروف به Abuser که همه از دستش شاکین بقیه ای بدک نیستن و اگه لیبر و بخش خلوت باشه کاری باهامون ندارن .
شلوغ ترین شب کشیک من شب پنج شنبه هفته پیش بود که 7 تا NVD + یک سه قلو و یک بریچ برای سزارین داشتیم که با عمل EP آخر شب ، مفتخر به دریافت تشویق از رزیدنت سال 3 بابت خوش کشیکی شدم ( درجه شوالیه سیاه !)
پ.ن : col =سرویکس =گردن رحم
پ.ن ۲ : و در نهایت ۲۵ عدد زایمان گرفتم !
New case in Medlog
با یاد خدا
سلامت سرا های سبز
در طول دوره پزشکی قطعاٌ برای همکاران مواری پیش آمده است که مخاطب سوالات بیمار یا همراهان در باب داروهای گیاهی و طب سنتی باشیم و این که گاهی خود نیز خسته از درمان صرفا شیمیایی شده و توصیه هایی از طب جایگزین برای بیماران داشته باشیم. بی شک طب سنتی ایران با پیشینه تاریخی بلند خود ، منشا بسیاری از خدمات در ایران و دنیا بوده است و امروزه بعلت وسعت طب کلاسیک و نظام آموزش پزشکی در ایران مورد بی رحمی قرار گرفته است. علل متعددی برای عدم ترغیب پزشکان و کادر درمان به این مقوله وجود دارد که از آن جمله می توان به : نبود اطلاعات کافی درباره این طب و جنبه های آن ، عدم دسترسی و یا نبود وقت کافی جهت دسترسی به منابع طب سنتی ، عدم پذیرش قوانین این طب برای بیماران و یا حتی همکاران پزشک و اساتید ، عدم تطابق فرهنگ جاری و فعلی جامعه با پذیرش طب جایگزین ، گسترش سطح بهداشت و عدم علاقه مردم به روش های سنتی و بعضاٌ غیربهداشتی طب سنتی ، نبود اعتماد لازم به عطاری ها و افراد بی مدرک ، انحصار تبلیغات برای داروهای شیمیایی و سنتتیک و ... علل متعدد دیگر که سه ضلع پزشک ، مصرف کننده و داروساز ، هنوز اعتماد زیادی به ان ندارند.
برای خود ما که درکادر درمانی قرار داریم هنوز یک ambivalance وجود دارد و نمی دانیم با این مقوله چطور برخورد کنیم .آیا باید با دید کاملاٌ تونلی و یک جانبه کل این مقوله را زیر سوال برد و یا با کمی flexibility بعضی دستورات این طب را تجویز کرد ...؟
بعنوان مثال :
مریض 65 ساله من در اورژانس بعد از این که جهت کنترل درد ناشی از استئوآرتریت اندام ها به پزشکان متعددی مراجعه کرده از من درباره اثرات ترکیب گیاه سنبل الطیف و لیمو امانی در جهت کنترل دردش می پرسد ....
همراه بیمار دیگر درباره اثر بخور کاه در رفع سینوزیت و علائمش سوال دارد ...
همکار نرس درباره زالو درمانی و حجامت مشغول ایراد سخنرانی برای سایر همکارن است و وقتی ما را می بیند ، نظر می خواهد ...
خب این موارد بسیار زیاد است .بهرحال هدف، درمان بیماران است و پزشکان ما هنوز بلوغ کافی و اطلاعات مقتضی در مورد نحوه برخورد با این مقوله را ندارند و بعضاٌ رفتار نپخته و بدون توجه آنها به عقاید مردم و جایگاه طب سنتی باعث بی تفاوتی مردم به درمان آنها و عدم اجرای دستورات پزشک می شود.
و اگر اعتمادی بین پزشک و بیمار نباشد ، آیا درمان فایده ای خواهد داشت؟
آیا 7 سال مطالعه طب کلاسیک و مدرن ، نیاز به حداقل 7 ساعت مطالعه طب جایگزین و سنتی ندارد؟
پ.ن : شاید بروز این تفکرات در ذهن ما بعلت حضورمان در روستا در فیلد بهداشت است ....
پ.ن ۲ : این پست در مجله پزشکی سپید به چاپ رسیده است.(اینجا)
می دانم دیگر خوانده نمی شوم.....
ولی گه گاه سری به دوستان قدیمی زدن بد نیست !
غوطه ور در گیر و دار زندگی ....
درس و بحث و مریض و درمان......
اینجا زندگی جریان دارد ...................!